دلم برا اینجا تنگ شده...
و این یعنی من هنوز زنده ام:)
+
نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 23:2 توسط ثمين
|
حالام خوب است یا نه نمیدانم.کمابیش همان حسهای یادداشت قبلتر.بیشتر لحظات یک هیجان رقیق دوست داشتنی می ریزد توی سرم.شاید هم دلام.از یک نقطهای آرام آرام نشر میشود و همهی وجودم را رنگی میکند.یک نارنجی ملایم شاید.دوست دارم هی عمیق نفس بکشم و ها کنم روی شیشهی سرد و با نوک انگشت لبخند بزنم به آدمهای آنور شیشه.دو نقطه ستاره حتا.بعد یک جوری میشود،اوضاع جوری پیش میرود که چرتکه میگیرم دستام و این یعنی یک نقطهی پر ته همهی حسهای نارنجی،سر سطرِ عقل و منطق و باید و نباید.و بعد همینجور چند خط در میان تکرار و تعلیق و برزخ میان این دو حال...
+
نوشته شده در یکشنبه 18 دی1390ساعت 20:10 توسط ثمين
|
در لحظههای بیتابی من
تاب میخوری کودکانه
سرخوش و بی خیال از زمان و مکان
حواسات نیست من را حتا
که نشستهام مادرانه
آشوب از هر آن رها شدن دستانات
که کودکانه نیست
+
نوشته شده در یکشنبه 18 دی1390ساعت 20:8 توسط ثمين
|
یک وقت هست به خودت میآیی و میبینی هیچ وقت ننوشتهای.بیشتر ادای نوشتن بوده تا حال.این روزها پر از حسهای درهم و جورواجورم.یک آن سرخوش و بیخیال از همه جا.یک آن انگار غم همه عالم بر دل ما.همهاش پر و خالی میشوم از ترس و تردید.یک وقت همه چیز آنقدر واقعی به نظر میرسد که مرا به باور میرساند.یک وقت انگار سراب باشد و خیال.و خیال است و تزویر پنهان در آن.من این روزها معلق بین خوشبینی و بدبینی ام.من این روزها گنگ و گم،حتا نمیدانم چه میخواهم.من این روزها درمانده و کلافه ام از فکر فردا و فرداها.
ای کاش می شد خزید توی غار تنهایی.من باشم و خدا.بعد زار بزنم برایش که آرام کند مرا.خود خودش.
+
نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان1390ساعت 19:43 توسط ثمين
|
یک وقتهایی هست گفت و گوی من و بابا به جایی میرسه که ثنا بعد کلی خویشتنداری برگرده و رو به من بگه واه واه چه قده لوس...
بعد یعنی من کلی خوش به حالم میشه اینجوری.
خواستم اعتراف کنم من یک همچین شادیهای کوچیکی دارم!
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 شهریور1390ساعت 20:40 توسط ثمين
|
یک سری اتفاقها هست که باعث میشود یک لبخندی بنشیند روی لبت.چشمهات بخواهند خالی شوند.یا چین بیافتد به پیشانیات.یا نیازت باشد یک نفس عمیق بکشی.دیدن تصویری،شنیدن صوتی،بوییدن حجمی.
اما یک وقتهایی هیچ کدام اینها نیست برای من.دیدن تصویری،شنیدن صوتی،بوییدن حجمی مرا میخواند برای نوشتن.حس میکنم دوست دارم همین حالا بنویسم.اما از چی نمیدانم!
یک حس خوب بی حاصل!
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 شهریور1390ساعت 16:36 توسط ثمين
|
مامان خودش برايم لباس عيد ميدوخت.يادم هست يك سال،عيد سه يا چهار سالگي بود انگار كه دوختن لباس من تا شبي كه صبحش سالتحويل بود،تمام نشده بود.مامان تند تند داشت قيچي ميكرد و كوك ميزد.و به من اميد ميداد كه تمام ميشود.تمام هم نشد،عيب ندارد.بلوز شلواري كه تازه خريدهايم را ميپوشي.من لب و لوچهام آويزان كه باشد.ولي مگر عيد را ميشد شلوار پوشيد به جاي دامن؟...خوابم برد.صبح كه پا شدم،لباس من،اتو خورده،آويز خورده بود به دستگيرهي در اتاقم.دامن قرمز رنگ پليسه،بلوز شيري رنگي كه يقهي ملواني داشت و با قيتان قرمز رنگي كه روي يقه و سر آستينها طرح خورده بود،به رنگ دامن ميآمد. و بعدش هم هرجا ميرفتيم عيد ديدني،به به و چه چه كه چه لباس خوشگلي،چه مامان باسليقهاي.و من قند توي دلم آب ميشد،انگار كه گفته باشند چه دختر نازي!
آن سالها مامان زياد براي من لباس ميدوخت.و من همهشان را دوست داشتم.كلي خاطره توي ذهنم هست كه دوخته شده به يكي شان.بعدها كه ثنا شد همقوارهي لباسها،حاضر نشد هيچ كدام را تنش كند.گريه كرد كه اينها خيلي بيريخت اند.من هم دوستشان نداشتم وقتي تن ثنا بودند.به چشم قشنگ نميآمدند ديگر. هرچند به ذهن،تو تن خودم قشنگ بودند هنوز.اشكال از لباسها نبود.چشمها جور ديگر ميپسنديدند شايد.
مامان خيلي براي ثنا لباس ندوخت.حوصلهاش را نداشت يا چي نميدانم.اصلن مامان من با مامان ثنا كلي باهم فرقشان است.اصلن شك دارم ثنا خاطرهي سنجاق خورده به هيچ لباسي داشته باشد.من را بگذاري به حال خودم،مينشينم يك كتاب راجع به حتا كفشهايي كه داشتم مينويسم.
سوار ماشين شديم كه برويم عيد ديدني.وقتي رسيديم دم خانهي مامبزرگ،مامان و بابا به ديدن آشناها زودي پياده شدند و گرم عيد مباركي.من با اكراه پا روي آسفالت خيس از برفهاي آبشده گذاشتم.كفش عروسكيها نبايد كثيف ميشدند.همه رفتند توي خانه.من ماندم و چشمهايي كه داشت پر ميشد.تا كه بابا برگشت پي من كه چرا وايستادي آنجا.من يك نگاه به كفش نوها،يك نگاه به بابا،زدم زير گريه كه چه جوري راه بروم،كفشها كثيف ميشوند خب...آن روز من همهاش بغل بابا،كفش عروسكيها را تو هوا تاب ميدادم.هرچند ديگر فرداش روياي كفشهاي هميشه نو از سرم افتاده بود.
پ.ن
_ آدمها گاهي نياز دارند كه از نو شروع كنند.كلي حس خوب و انرژي به خودشان تزريق كنند.هرچند كارهاي نيمه تمام داشته باشند،توي ذهنشان طرح و برنامههاي نو بريزند.تصميمهاي بزرگ و جدي بگيرند.با همهي غمها و مشكلات،لبخند بزنند به زندگي.خب ما هم صفرْ صفرْ ميكنيم روي يكِ فروردينِ نود.سال نوي همهي دوستان مبارك.به اميد بهترينها توي اين سال براي همه.
_سال نود سال مهمي ميتواند براي من باشد.اينكه من سالهاي بعدش كجا ايستادهام،يك جورهايي بسته به اين است كه امسال را چه جور درس بخوانم براي كنكور. و در آخر دههي نود را قرار است جواني كنيم!
+
نوشته شده در شنبه 28 اسفند1389ساعت 12:58 توسط ثمين
|
از بعد فوت
حجبابام،همهاش فكر مرگ توي سرم چرخيده.توي بهترين و شادترين لحظات حتا.هميشه ترسيدم از اينكه يكهو بميرم.وقتي كلي كار ناتمام دارم.ترسيدم از اين كه آدمهاي زندگيام را از دست بدهم.كه هر وقت رفتم باغ رضوان،ديدن دختربچهاي كه عروسكاش را روي قبر پدرش گذاشته و بين قبرها ميچرخد و تو عالم بچهگي خيلي متوجه اوضاع دور و برش نيست،غصهدارم كرده.يا ديدن مادري كه دخترش را كشتند من را ياد مادرم انداخته كه اگر جاي او بود چه به روزش ميآمد.
يا وقتي به ديدن آقاجان رفتهايم،برگشتني همهاش لبخند دوستداشتنياش آمده تو ذهنم و فكر اينكه نكند اين آخرين باري باشد كه...و اينطوري همهي راه خانه بغضام شده.
وقتي هواپيما سقوط كرد،وقتي هي تلفن خانه و گوشي بابا زنگ ميخورد كه بپرسند بابا اينجاست يا نه،من داشتم از فكر اينكه اگر بابا توي اين هواپيماي لعنتي بود...،ديوانه ميشدم.
بعدش كه يك شهر سياهپوش شد و بهتزده.وقتي توي خيابان كه راه ميرفتي يكي يكي اعلاميهي كشته شده ها بود و اسم و داستان آدمهايي كه چقدر بيگناه رفتند،اين ترس بيشتر و بيشتر شد.و من انگار كه خود عزيزي از دست داده باشم.
كه وقتي مريم ميگفت دوستاش وقتي داشت برف ميآمد،يك گوشه براي خودش كز كرده بود و گريه ميكرد كه دلام براي بابا تنگ شده،فكر كردم دخترك از اين به بعد كه برف شد،همهاش ياد آن شب لعنتي برفي ميافتد به جاي آدمبرفي و اينها.
يا وقتي ثنا داشت تعريف ميكرد كه خواهر دوستاش چه جور تصادف كرده و تمام،سرش داد كشيدم كه بميري (!)كه اينقدر راحت داري توضيح ميدهي!
يا اينكه معافي افشين بعد يك ماه گذشته از مرگاش آمده در خانهشان.قيافهي مادرش آمده توي ذهنام كه چه حال شده آن لحظه.
يا...
همهي اينها كه گفتم يعني زيادتر از معمول غصهدارم كرده.كه خيلي راحت اشكام در آمده اين چند وقت.براي اتفاقهاي افتاده و نيوفتاده.و هنوز هم بعد اين همه،زود زود دلام تنگ ميشود براي پدر بزرگ.چشمهام هي پر و خالي ميشود براش.
پ.ن:اينها را نوشتم كه چه بشود نميدانم.آمده بودم از اين بنويسم كه چقدر اين اسفند دوستداشتني است.كه براي خودش يك فصل است.ديشب باران بود و بعدش برف،امروز هوا نرم و لطيف و بهاري.كه بنويسم اين چند وقته جدا از سطرهاي بالايي،يك جور خوبي حالام خوب بوده.خيلي الكي از خودم راضي بودم.بعدش كه فكر ميكنم چرا يك همچين حسي داشتهام چيزي به ذهنام نميآيد.
ديگر اينكه اي كاش ميشد كه امسال تمام نشود.همهاش اسفند باشد!والا!
چقدر طولاني شد ولي.
چقدر خوب است آدم توي وبلاگ خودش احساس راحتي كند!
+
نوشته شده در یکشنبه 8 اسفند1389ساعت 19:17 توسط ثمين
|
نميدانم واقعن چي ميشود كه يكي سرچ ميكند "حرف من" و راست سر از اينجا در ميآورد.دنبال حرفهاي خودش ميگردد يعني؟معقولاش اين ميتواند باشد كه يك روزي خيلي اتفاقي وبلاگي را خوانده با اسمي شبيه به اين.و حالا يك چيزي باعث شده بگردد دنبال وبلاگي كه اسماش حرف داشت.حرف من،حرف تو،حرف من و تو...
يا وقتي كسي سرچ ميكند :"من براي تو"،"براي تو" ،"من فداي تو"؟!
يا مثلن وقتي كسي سرچ ميكند"جزوه نويسي" دنبال روش خاصي است براي جزوه نوشتن؟ميخواهد چيز ياد بگيرد؟به دردش خورد جزوه نويسي به روش ثمين؟
يا كسي كه ميگردد دنبال "آزمايشگاه ثمين" يا "آرايشگاه ثمين" چه جور آدمي است؟اين آزمايشگاه و آرايشگاه ثمين چه جور جايي است كه مردم سراغاش را از گوگل ميگيرند؟
و جالبتر اينكه هدف از سرچ "نشستن روي تخم كفتر" چي ميتواند باشد؟
و يا كي بود كه يك قسمت از يادداشتي كه براي ناديا نوشته بودم و نوتاش شِر شده بود توي فيسبوك را گوگل كرده بود؟من را ميشناخت؟من ميشناختماش؟
پ.ن:آدميزاد است ديگر.براش سوال پيش ميآيد همين جوري!
خيلي بخواهيم به قضيه نكتهي اخلاقي وصله بزنيم،ميشود اينكه آدمها گاهي خيلي اتفاقي و خندهدار به هم /به شما ميرسند.و يا آدمها گاهي از چيزهاي بيربط به چيزهاي ديگر ميرسند.و يا آدمها گاهي هرجور شده ميخواهند به يك جايي/نتيجهاي برسند.و يا آدمها را گاهي زيادي جدي نگيريد.خودشان هم نميدانند چي سر هم ميكنند براي خودشان. كلن آدميزاد است/ام ديگر!
هان!راستي شما،بعله با شمام.چه جوري به اينجا رسيدي؟!
+
نوشته شده در شنبه 23 بهمن1389ساعت 13:40 توسط ثمين
|
شنبه يعني صندلي گوشهي سمت چپ،رديف آخر اتوبوس.يعني دقيق شدن روي آدمها،ماشينها در حالي كه توي گوشات دعاي عهد خوانده ميشود.يعني آدمها دوستداشتنياند.يعني كلي آرامش بين شلوغي خيابانها و عجله داشتنها.
شنبه يعني استادي كه كلي سر ذوق ميآوردت.كلي انگيزه بهات تزريق ميكند.گيريم وقتي ميگويد كار ما يك كار هنري است،كل كلاس منفجر ميشود از خنده.يا مثلا وقتي ميگويد سد موجود زنده است.
شنبه يعني من همان بانوي بيل به دستام!
شنبه يعني ظهر كه ميرسم خانه،ميز نهار را بچينم،غذا را گرم كنم،سالاد درست نكنم،تا بقيه برسند.
شنبه يعني خواهرم انشاءاش را بلند برايم بخواند و هي بپرسد خوب است و من گوش نداده بگويم هان خوبه!
شنبه يعني من دوست دارم شاعر ميبودم و خوش به حال شاعرها.
تكرار شنبه يعني فقط همين.
+
نوشته شده در شنبه 8 آبان1389ساعت 19:28 توسط ثمين
|