فقط خشكها را سوزانديم كه دود ترها خفهمان نكند!
جوري ميگم چي؟!كه انگار چيزي به اسم وبلاگ نشنيدم تا حالا.برا همين ثنا مجبور ميشه خيلي خوب و دقيق،حتا بهتر از تعريفي كه بلاگفا داده،توضيح
بده كه وبلاگ كيه؟!همين كم بود.وبلاگ نوشتن خواهر عزيز.چنان ذوق زده است
واسه تصميمش كه من نميدونم چي بگم...حالا من چي كار كنم؟!
ايستگاه دانشكده هنر،چند نفر با بومهاي بزرگ نقاشي،سوار سرويس شدن.همونهايي بودن كه چند روز پيش،صبح اينقدر سرو صدا راه انداختن و بلند بلند خنديدن و هي شوخي كردن با هم،كه موقع پياده شدن،همه هاج و واج مونده بوديم كه اين همه انرژي و خوشحالي از كجا اومده صبح به اين زودي.آن هم در ايام امتحانات.يك آن حسوديمان شد.هم آن روز.هم امروز.و بيشتر امروز.
دستهام يخ يخه،صورتم داغ داغ.چشمهام خيس خيسه،گلوم خشك خشك.