تبليغاتX
حرف من برای تو

فقط خشك‎ها را سوزانديم كه دود ترها خفه‎مان نكند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 بهمن1388ساعت 19:14  توسط ثمین  | 

امروز آخرين امتحانم رو دادم و اصلن حس اينكه آخيش راحت شدم رو ندارم.امتحان‎ها نبايد شروع بشن.اگر شروع شدن،ديگه تموم شدنش خيلي مهم نيست.ربطي به خوب يا بد دادنشون هم نداره.

جوري ميگم چي؟!كه انگار چيزي به اسم وبلاگ نشنيدم تا حالا.برا همين ثنا مجبور مي‎شه خيلي خوب و دقيق،حتا بهتر از تعريفي كه بلاگفا داده،توضيح بده كه وبلاگ كيه؟!همين كم بود.وبلاگ نوشتن خواهر عزيز.چنان ذوق زده است واسه تصميمش كه من نمي‎دونم چي بگم...حالا من چي كار كنم؟!

ايستگاه دانشكده هنر،چند نفر با بوم‎هاي بزرگ نقاشي،سوار سرويس شدن.همون‎هايي بودن كه چند روز پيش،صبح اينقدر سرو صدا راه انداختن و بلند بلند ‎خنديدن و هي شوخي ‎كردن با هم،كه موقع پياده شدن،همه هاج و واج مونده بوديم كه اين همه انرژي و خوشحالي از كجا اومده صبح به اين زودي.آن هم در ايام امتحانات.يك آن حسودي‎مان شد.هم آن روز.هم امروز.و بيش‎تر امروز.

دست‎هام يخ يخه،صورتم داغ داغ.چشم‎هام خيس خيسه،گلوم خشك خشك.


+ نوشته شده در  سه شنبه 6 بهمن1388ساعت 19:55  توسط ثمین  | 

آدم اگه يه خورده تيز باشه،مي تونه اين روزها كلي به گستره‎ي اطلاعاتش اضافه كنه.مثلن من تا همين چند وقت پيش نمي‎دونستم مماشات يعني چي.شكر خدا اينقدر تكرار شد تو نوشته‎ها و مصاحبه‎ها(+) كه ياد گرفتم!
پي‎نوشت:دوست ندارم تو آرشيو وبلاگم ترتيب ماه‎ها بهم بخوره.ترتيبي كه از مرداد87 به بعد حفظش كردم.فقط همين!
+ نوشته شده در  سه شنبه 15 دی1388ساعت 20:51  توسط ثمین  |